شمس الدين حافظ

459

سفينه حافظ ( فارسى )

حرف « و » داراى 17 غزل [ 405 بجان پير خرابات و حق صحبت او ] 1 [ 1 ] شماره مسلسل 579 بجان پير خرابات و حق صحبت او * كه نيست در سر من جز هواى خدمت او بهشت اگر چه نه جاى گناهكارانست * بيار باده كه مستظهرم « 1 » بهمت او چراغ صاعقهء « 2 » آن « 3 » سحاب روشن باد * كه زد بخرمن من آتش محبت او بر آستانهء ميخانه گر سرى بينى * مزن بپاى كه معلوم نيست نيت او بيار باده كه دوشم سروش عالم غيب * نويد داد كه عامست فيض رحمت او مكن به چشم حقارت نگاه در من مست * كه نيست معصيت و زهد بىمشيت « 4 » او نمىكند دل من ميل زهد و توبه ولى * بنام خواجه بكوشيم و فرّ « 5 » دولت او مدام خرقهء حافظ بباده در گروست * مگر ز خاك خرابات بود فطرت او « 6 »

--> ( 1 ) مستظهر يعنى پشت گرم و اميدوار ( 2 ) صاعقه آتشى است كه از رعد و برق شديد توليد مىشود : ( 3 ) سحاب يعنى ابر ( 4 ) مشيت يعنى اراده و خواست ( 5 ) فر يعنى شكوه و برازندگى ( 6 ) فطرت يعنى سرشت و طبيعت و خميره در بعضى نسخ هم بجاى فطرت طينت گفته‌اند . [ 1 ] پاورقى غزل 1 - دنبالهء داستان خواجه برهان الدين وزير و خواجه حافظ ( به پاورقى غزل 79 د مراجعه شود ) حافظ پس از سرودن غزل فوق به زودى از وعده خود پشيمان شده و خنده زنان غزل 44 از حرف ميم را براى وزير مىخواند ، رجوع بدانجا شود . ضمنا بيت زير در خلخالى اضافه است : دلا طمع مبر از لطف بىنهايت دوست * كه مىرسد همه را لطف بىنهايت او